آخرین اخبار
خانه » اخبار » روایت دیدار عماری های اصفهان با دو خانواده شهید افغان مدافع حرم

روایت دیدار عماری های اصفهان با دو خانواده شهید افغان مدافع حرم

شهدا رفتند و سعادتمند شدند؛ آن ها برای دفاع از حریم اهل بیت رفتند و موفق شدند و نگذاشتند مرقد بی بی زینب (سلام الله علیها)به اسارت در آید. شهدا راه صد ساله را یک شبه پیمودند؛ برای آن ها مرزی وجود ندارد و همه یکی هستند.

به گزارش خبرنگاراصفهان بیدار، در روز میلاد حضرت زینب (سلام الله علیها) به همراه گروه عمار از حرم حضرت زینب کبری در اصفهان به خانه شهیدان مدافع حرم حضرت زینب کبری (سلام الله علیها) از تیپ فاطمیون رهسپار شدیم.

25

از کوچه پس کوچه های پشتی حرم زینب بنت موسی ابن جعفر عبور کردیم تا به درب منزل شهید سید اسدالله کمالی رسیدیم. پدر شهید با چشمانی منتظر در ورودی در ایستاده بود. خانه ای کوچک و ساده اما با صفا و پاکیزه. با استقبال خانواده شهید روبرو شدیم و در گوشه ای نشستیم. پدر شهید انگار که دل پر غصه ای داشت اما لبخند از لبانش کناره نمی رفت و هنوز عرقمان خشک نشده درد دل باز کرد و از فرزند شهیدش گفت.

23

پدر شهید در حالی که تسبیح سبزی را در دست می گردانید، می گفت که شهدا رفتند و سعادتمند شدند؛ آن ها برای دفاع از حریم اهل بیت رفتند و موفق شدند و نگذاشتند مرقد بی بی زینب به اسارت در آید. شهدا راه صد ساله را یک شبه پیمودند؛ برای آن ها مرزی وجود ندارد و همه یکی هستند.

او از رشادت های گذشته ایل و تبارش می گوید که یکی پس از دیگری شهادت را در آغوش گرفته اند؛ از برادری که نامش محمد جواد است و در جنگ هشت ساله ایران و عراق پای به پای رزمندگان ایرانی به مدت یک سال و نیم جنگید تا اینکه شیمیایی شد و وقتی می خواست برای درمان به کشورش بازگردد در میانه راه به دست منافقین کور دل شهید می شود. از برادر دیگری که در جنگ افغانستان با ارتش سرخ شوروی به دست طالبان شهید می شود تا پدری که در همان جنگ به دست این گروهک ستمکار به شهادت می رسد و خودش که به مانند فرماندهان بسیجی سرزمین ما در آن نبرد حضور داشته است.

22

پس از بیان این رشادت ها نوبت به پسرش اسدالله رسید؛ او می گفت اسدالله بسیار شجاع با صداقت بود و با بچه های این زمانه تفاوت داشت؛ اسدالله بسیار شیفته شهادت بود؛ یک روز به من گفت که کربلا و امام حسین بوده و من فکر می کنم آن دوران دوباره تکرار شده است، امام حسین برای جنگ از شهر خود خارج شد و به کربلا رفت و حالا ما برای جنگ به سوریه برویم و فقط نگوییم کاش در کربلا بودیم و حسین(ع) را یاری می کردیم. تا ما زنده ایم نباید اجازه دهیم حرم اهل بیت به دست دشمنان دین برسد و سوال کرد که پدر اگر فردا امام حسین (ع) بگوید چهار پسر داشتی ولی کاری نکردی چه جوابی خواهی داد؟ و بگذارید اگر خدا لیاقت دهد به سوریه بروم و شهید شوم چرا که شهادت من افتخاری برای شما است. اسدالله می گفت که انسان رفتنی است چرا بالاترین نحوه مرگ را برای خود انتخاب نکند؟ من هم در پاسخ گفتم به سلامت برو و او هم رفت. به سوریه که رسید تماس گرفت تا احوالپرسی کند گفتم کی برمی گردی اما او گفت که بابا قول نمی هم اما ان شاءالله برمی گردم.

14

پدر شهید به یاد خواب های قبل از شهادت فرزند رشیدش می افتد و می گوید: به گفته همرزمانش پسرم قبل از شهادت دو خواب دید؛ خواب اول ۲۰ روز قبل از شهادتش بود که به سیدرضا گفته بود تا برایش تعبیر کند؛ خواب دیده بود که سه شهرک را آزاد کرده بودند و در حال برگشت لشکری سبزپوش به آن ها می رسد با خود گفته بود که اینها چگونه از پشت به ما رسیدند که ناگهان یکی گفت اینها خودی هستند و لشکر پیغمبر و آن سوار اولی رسول الله است، اسدالله در خواب دست رسول الله را گرفته بود و رسول الله به او فرموده بودند که تنها تو با ما خواهی آمد. سید رضا می گفت پس از آزادسازی این سه شهرک اسدالله شهید شد. اما خواب بعدی اسدالله را فرمانده شان دو روز پیش برایمان نقل کرد که این بود که خواب دیده بود هیئتی آمدند و گفتند که کسانی که قبول شدند جلو بیایند و اسدالله را نیز صدا کرده بودند و گفته بودند که تو با نمره ۱۵ قبول شدی.

پدر از نحوه شهادت فرزند دلبندش گفت: اسدالله ۲۴ ساله بود که به سوریه رفت، یک روز داخل تانک زخمی ها را پانسمان می کرده و تانک در حال حرکت بوده که ناگهان خمپاره ای به دریچه تانک اصابت می کند و تانک آتش می گیرد و پس از آن در تانک باز شده و ۲ نفر که یکی اسدالله بود خود را به بیرون پرتاب می کنند و سایرین می سوزند.

پدر آهی از نهاد دل بیرون می راند و با گفتن جمله جدایی و مرگ جوان سخت است، ادامه می دهد: وقتی برای شناسایی پیکرش به باغ رضوان رفتیم یکی از آقایان گفت که اسدالله تو اینقدر بی ادب نبودی که پایت را جلوی پدرت دراز کنی؛ دایی اسدالله گفت وقتی این جمله گفته شد ناگهان اسدالله چشمان خود را باز کرد اما خود من فقط تکان خوردن پسرم را در ان لحظه دیدم.

9

پدر می گفت: اسدالله همیشه می گفت که از منقاب و فضایل اهل بیت در دنیا بالاتر نیست؛ خودم چندین بار خواب او را دیده ام اما در یکی از خواب ها از او پرسیدم آیا اولیای الهی را دیده ای؟ او در پاسخ به من گفت که ان ها خودشان سراغ ما می آیند تا ما را ارشاد کنند. آری؛ یاد شهدا کمتر از شهادت نیست و یکی حسینی و دیگری زینبی خواهد شد اما برخی نسبت به شهدا شناخت ندارند و جاهلند.

فرمانده شان می گفت که جدایی اسدالله برای ما مصیب بود و انگار چیزی را گم کرده باشیم؛ او اول صبح قبل از اذان بیدار می شد و نماز می خواند و سپس برای نماز جماعت صبح همه را بیدار می کرد؛ اصفهان که بود می گفت پدر قیافه من به شهدا می خورد؛ می گفتم بله ان شاءالله قبول خواهی شد؛ تنها دو ماه از رفتنش به سوریه گذشته بود که شهید شد.

از این خانواده صبور خداحافظی کردیم و به خانه شهیدان علی ناظری و حسن مرادی رسیدیم. پدر شهید مرادی نمی توانست فارسی صحبت کند اما خواهرش هم از برادرش حسن گفت و هم از پسرش علی.

21

علی ۲۲ ساله و تک تیرانداز تیپ فاطمیون بود، خانواده او ۳ پسر ۲ دختر داشت که حالا با رفتن علی یکی از جمع ان ها کم شده است؛ او عضو تیپ فاطمیون بوده و تنها توانسته بود سیکل بگیرد اما به قول قدیمی ها یک موی این جوان از صدها موی تحصیل کردگان از خدا بی خبر با ارزش تر است، خانواده او از ۲۶ سال پیش تا کنون در ایران زندگی می کنند و حالا در منطقه زینیبه اصفهان اسکن شده اند؛ علی کاشی کار بوده و پدرش در منطقه محمدآباد سجزی در کوره های آجر پزی لقمه ای حلال برای خانواده فراهم می کرده اند.

27

حسن هم ۳۵ ساله بود که شهید شد؛ او در افغانستان فرمانده یکی از قسمت های ارتش بود، یک سال بیشتر در ایران زندگی نکرده بود که به زیارت کربلا رفت و پس از بازگشت هوای سوریه به سرش زد؛ او عضو پیاده نظام جبهه مقاومت سوریه بود که با آتش گرفتن تانک شهید شد و پیکرش سوخت، چهار بچه داشت و همسرش نیز فوت شده بود و حالا فرزندان یتیمش در افغانستان زندگی می کنند.

atba (13)

مادر علی می گوید: علی آرزوی شهادت داشت و می گفت که من خود را نذر حضرت زینب کرده ام؛ ان شاءالله حضرت زینب شهادت او را از ما بپذیرد.

13

مادر می گفت که وقتی علی دید دایی اش به سوریه می رود آمد سرغ من و گفت مادر برگه رضایت والدین را می توانی برایم امضا کنی؟ اما من گفتم امضا برای کجا، او انگشت مرا گرفت و اثر انگشتم را برداشت و رفت؛ تا اینکه به همراه دایی حسن اش به سوریه اعزام شدند. وقتی به سوریه رسیدند و تماس گرفت در مرتبه اول نماز ظهر می خواندم که گفت من با دایی و پسرخاله در سوریه ایم و از آن زمان هر هفته تماس می گرفت؛ استرس زیادی داشتم و وقتی نماز می خواندم دلم شور می زد تا اینکه پس از مدتی از ناحیه پای چپ تیر خورد و برای درمان به ایران آمد و دو شب در بیمارستان بود؛ بعد که درمان شد به او گفتم دیگر نرو؛ او گفت نه مادر آنجا جای خوبی است و من آنجا را دوست دارم و باید بروم و با اصرار زیاد خداحافظی کرد و رفت.

19

خواهر حسن یا همان مادر علی می گفت: حسن در سوریه ۱۲ نیرو تحت فرماندهی خود داشت تا اینکه در یک عملیات توسط نیروهای داعش محاصره و شهید شد به طوری که وقتی برای شناسایی او به باغ رضوان رفتیم جنازه اش اصلا معلوم نبود و با سیم ها و لاستیک های سوخته تانک مخلوط شده بود؛ علی چند روز بعد در شب ۲۱ رمضان در تماس با دخترعمویش گفت که من در حرم حضرت رقیه هستم و به خانواده ام بگویید سالمم و از طریق دخترعمویش عکس های او را گرفتیم و دیگر از او خبری نداشتیم تا اینکه سه روز پس از عید فطر در تماس با یکی از همرزمانش فهمیدیم که شب بیست و سوم رمضان از ناحیه سمت راست سر، ترکش خورده و به دلیل کمبود ماشین در تعطیلات برای انتقال او به بیمارستان، خون زیادی را در بین راه از دست داد و در میانه راه شهید شد.

مادر دلسوخته علی در حالی که بغض گلویش و اشک چشمانش را گرفته بود، می گفت: پس از این واقعه ما به همراه ۱۵ خانواده شهید افغان دیگر از شهرستان های نجف آباد، مبارکه و اصفهان از طرف بنیاد شهید برای زیارت به سوریه اعزام شدیم و در آنجا از خانواده علی به خاطر رشادت ها و جان فشانی ها تجلیل شد و مدال لیاقت و لوح تقدیر به ما داده شد و به مدت ۴ روز در دمشق و حرم حضرت زینب حضور داشتیم.

28

این مادر شهید ادامه می دهد: به خاطر این رشادت ها برای هزینه پاسپورت برای ما تخفیف دادند و برای مدارس بچه هایم هر کدام را ۸۰ درصد تخفیف داده اند اما اجازه نمی دهم اکبر هم به سوریه برود؛ دو شهید دادیم ان شاءالله که حضرت زینب(سلام الله علیها) قبول کند و علاوه بر اینها امسال در افغانستان هم پسرعمو و پسرعمه ام که در گارد ملی افغانستان بودند نیز با ضربات چاقو به دست طالبان و داعش شهید شده اند.

دیدار ما با این خانواده شهدای مدافع حرم پایان یافت اما چه خوب است که یاد و راه شهدا را ادامه دهیم و با تاسی از عقیله بنی هاشم، پیام آوران خوبی برای انتقال فرهنگ شهادت و ایثار و رشادت ها و شجاعت های همه مدافعان حرم گردیم و برای گفتن این رشادت ها مرزهای جغرافیایی را بشکنیم و شهدای افغان را نیز از خود بدانیم چرا که به فرموده نبی مکرم اسلام تنها ملاک برتری بیان افراد بشر تقوا است.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*